
و رفتم گاه با باد
چو رگباری که می بندد
نگه بر عمق دره
راه - بسته ست
و هر عابر - نشانی ست
دلیلی بر سکوتی ژرف و بی رنگ
ز اعماقی که کس را - هان! خبر نیست
که پژواکی رسد - چشمان ِ دل را
...
و من - نی را سلامی - ز نای ِ صبح دادم
نشستم زیر باران
و رفتم - گاه با باد
و خواندم در نوای مه پرستان
و دیدم چهره ای مینائی از خاک
بوقت خواب نرگس - رو به جانان
کلامم گشت - خندان
چو رگباری که می بندد
نگه بر عمق دره
نشستم زیر باران
هفدهم دیماه هزار و سیصد و هشتاد و شش
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر