ولوله افتاده باز، در دل گرم زمین
چتر سپید سحر، همره ابران به سر

لحظه های بسیاری رفته اند،
در بیداری و خواب ما
وقتی که برف باریده است و،
جشن عروسی درختان بوده است
یا آفتاب - هجوم آورده است،
درختان میوه را،
تا رها شوند - از سنگینی حمل فرزندان بسیار
...
آری عمر ها طی می شوند
و لحظه ها بی بازگشت اند
و ما هربار باز به کلاس اول می رویم
تا بخوانیم درسی قدیمی را،
و دوره کنیم کلاس نخست تا آخر را
... اما از همهء اینها گذشته،
نگاه کن!
باز هم گنجشکی بر روی درختی جیک جیک می کند
نکند بهار در راه است!
برخیز...
لحظه های بسیاری رفته اند
اما خوش است لحظه هائی را که در راهند!
به این بیاندیش،
که چقدر باران خواهد بارید
و چقدر شکوفه خواهد خندید،
لبهای صبح فردا را...
23 - 12 - 1378
با نقش انگشت به روی خاک
اتاقهای بی سقف ... دیوارهای بی ستون
با ورودی هائی بی در - رو به بی نهایت
از آسمان - قطره ای می چکد
و چکه چکه ... رگبار می زند...
بناگه - مرزهای خیال - در تهاجم باد،
به باد می رود - به باد - به باد...
خیال خوش،
خانه - آشیانه - وطن!
ز یاد می رود - ز یاد - ز یاد...
به پشت سر - به گذشته می نگرم
نگاه من از اشک - خیس می شود!،
و خانه ام از خاطرات تهاجم
سکوت می کنم! سکوت! سکوت!
به نقش انگشت - دوباره به خاک،
نقوش نقشه ای - دوباره به معراج - میرود...
هفدهم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت خیامی

چه بسیار آموختم - وقتی بهار بود
و هر سوی - در آسمان آبی روشن،
کسی پرواز را می آموخت،
برای اینکه سفری بیاغازد - از برای زندگی...
یادم می آید روزی،
شاید در ابتدای تولد آفتاب
درختان - سخت گریستند،
همراه با باد و باران
و زمین دهان گشود،
تا جاده ای را ببلعد
اما من ترانه ای خواندم
ترانه ای که نجوای نسیم بود - در پیراهن بنفشه ها
و شادی را درودی فرستادم،
تا مپندارد زمین - که من هراسیده ام
و از اینروست اگر - هنوز نخوابیده ام
آری دوستان من...
من هرگز نخواهم مرد!
چرا که آموخته ام درود را
و سفر را
و هدیه کردن - عشق و شادمانی و امید را...
بیست و دوم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت خیامی

وقتی که مهربانی را هدیه می کنی،
و اشک را بدرقهء راه
حتی بهار هم عاشق می شود - پائیز را
آری دوست من،
ما با هم هستیم،
حتی وقتی که خاکمان - بستر گلهای بنفشه است
و ذرات وجودمان - در رگهای برگ تاک
هم از اینروست اگر که مست اند - عالم و آدم،
از طراوت مهربانی ما
حتی وقتی از آسمان - غصه می بارد...
بیست و هفتم تیر ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت خیامی

جاده ها در انتظارند!
باز خواهم گشت،
به جاده ای که افق آن،
در آغوش کوه آرمیده است
و سقف کاروانسرا هایش،
سفره ای از شهاب و ستاره است
و باد می خواند - آوای گرم خویش را،
در لابلای سپیدار های راست قامت اش
باز خواهم گشت،
به جاده ای که چشمه های کناره اش،
سرشار از مهربانی با پونه اند
و چکاوکان را می نوازند،
در سحرگاه آرامش خاک...
آری، جاده ها در انتظارند،
تا رفتن را معنی دهند
با گامهای زندگی ما،
وقتی کودکان سپیده را دست می گیریم،
و می آموزیم - بودن را
و خندیدن را
و گام زدن،
جاده های رنگین کمانی پس از باران را...
دهم اریبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت

درنگی در هوای بامدادان
قدمهای ِ خیال ِ ساربانان
من و کوه و صدای چشمه ساران
کلام ِ عنبرین ِ سبز ِ فردا
و شرحه شرحه عطر تند باران
گرم یک لحظه دیگر بود باقی
دمی آسودن ِ با میگساران
به گامی همرهی با نرگسی مست
به یک لمحه میان ِ سبزه زاران
چه می شد با نگاری می خزیدم
بزیر ِ سایهء پلک ِ بهاران
به دستی چشم ِ مست ِ دیدنم بود
به دستی عطر ِ دست گلعذاران
هوای بودنم تا هست باقی
کسی خواند مرا چون لاله زاران
کسی در من زند دائم به نقشی
ترنج ِ نقشهء امیدواران
هلا ای بوسهء صبح ِ طراوت
بیا بیرون ز سلک سایه ساران
بخوان با شمس ِ شرق ِ جام ِ قلبم
طلوع ِ شادی ام با غمگساران
سوم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شش

از در شدم به راغ ...
از در شدم به راغ
باغ، خسته بود
مردی کنار حوض،
دست - به نقشهای آب می زد
کنار او - به تخت چوبی
کسی گریزان ز رنگهای زرد،
خود را - نه! خویش را - به خواب می زد
وانسو ترم- باد
همچو شلاق - خود را به خاک می زد
آفتاب - مدام - مدام - مدام،
سلام می داد - هردم به موج
یک ماهی خیال - سرخرنگ،
در قعر نگاهم - خود را،
نه! خویش را - تاب می داد
...
از در شدم به راغ
باغ، خسته بود
با چشمهای سبز،
به انتظار - به انتظار نشسته بود
امید - به قهقههء خندهء کودکی،
در آنسوی دیوار - بسته بود...
...
از در شدم به راغ
باغ، خسته بود
...
بیست و پنجم بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش




گل ِ سرخی در آب
گل ِ سرخی بر آب است و - گل ِ سرخی در آب
و پروانه ای بخواب - بدین سراب خراب
.........
چه شبهاست - که قوست - بی تاب
تا موج نگیرد آرام - ساحل شود رام
یک دم نشیند - خیال آبی صبح،
بی مهر فروزان،
جامی طلا ز این شراب ناب!
...........
آری خراب است - خراب - خراب - خراب...
هر دم بر آب است - حباب - حباب - حباب،
لیکن سلام کن - سلام کن،
سرخی ِ گل را - شراب را،
و شعر شهر شباب را...
کین دم که می رود فرو،
آری چو گل در آب
وان را که می شود فراز
آری گلی ست به آب
پروانه ای به خواب،
پروانه ای ست به خواب
افسانه ای چو خواب!.......
دیماه هزار و سیصد و هشتاد و شش

