
۱۳۸۸/۰۵/۲۶

۱۳۸۷/۱۲/۲۸
درسی قدیمی!
لحظه های بسیاری رفته اند،
در بیداری و خواب ما
وقتی که برف باریده است و،
جشن عروسی درختان بوده است
یا آفتاب - هجوم آورده است،
درختان میوه را،
تا رها شوند - از سنگینی حمل فرزندان بسیار
...
آری عمر ها طی می شوند
و لحظه ها بی بازگشت اند
و ما هربار باز به کلاس اول می رویم
تا بخوانیم درسی قدیمی را،
و دوره کنیم کلاس نخست تا آخر را
... اما از همهء اینها گذشته،
نگاه کن!
باز هم گنجشکی بر روی درختی جیک جیک می کند
نکند بهار در راه است!
برخیز...
لحظه های بسیاری رفته اند
اما خوش است لحظه هائی را که در راهند!
به این بیاندیش،
که چقدر باران خواهد بارید
و چقدر شکوفه خواهد خندید،
لبهای صبح فردا را...
23 - 12 - 1378
۱۳۸۷/۰۶/۲۰
نگاه خیس !
با نقش انگشت به روی خاک
اتاقهای بی سقف ... دیوارهای بی ستون
با ورودی هائی بی در - رو به بی نهایت
از آسمان - قطره ای می چکد
و چکه چکه ... رگبار می زند...
بناگه - مرزهای خیال - در تهاجم باد،
به باد می رود - به باد - به باد...
خیال خوش،
خانه - آشیانه - وطن!
ز یاد می رود - ز یاد - ز یاد...
به پشت سر - به گذشته می نگرم
نگاه من از اشک - خیس می شود!،
و خانه ام از خاطرات تهاجم
سکوت می کنم! سکوت! سکوت!
به نقش انگشت - دوباره به خاک،
نقوش نقشه ای - دوباره به معراج - میرود...
هفدهم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت خیامی
۱۳۸۷/۰۶/۰۵
من هرگز نخواهم مرد!

چه بسیار آموختم - وقتی بهار بود
و هر سوی - در آسمان آبی روشن،
کسی پرواز را می آموخت،
برای اینکه سفری بیاغازد - از برای زندگی...
یادم می آید روزی،
شاید در ابتدای تولد آفتاب
درختان - سخت گریستند،
همراه با باد و باران
و زمین دهان گشود،
تا جاده ای را ببلعد
اما من ترانه ای خواندم
ترانه ای که نجوای نسیم بود - در پیراهن بنفشه ها
و شادی را درودی فرستادم،
تا مپندارد زمین - که من هراسیده ام
و از اینروست اگر - هنوز نخوابیده ام
آری دوستان من...
من هرگز نخواهم مرد!
چرا که آموخته ام درود را
و سفر را
و هدیه کردن - عشق و شادمانی و امید را...
بیست و دوم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت خیامی
۱۳۸۷/۰۵/۳۱
ما با هم هستیم!

وقتی که مهربانی را هدیه می کنی،
و اشک را بدرقهء راه
حتی بهار هم عاشق می شود - پائیز را
آری دوست من،
ما با هم هستیم،
حتی وقتی که خاکمان - بستر گلهای بنفشه است
و ذرات وجودمان - در رگهای برگ تاک
هم از اینروست اگر که مست اند - عالم و آدم،
از طراوت مهربانی ما
حتی وقتی از آسمان - غصه می بارد...
بیست و هفتم تیر ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت خیامی
۱۳۸۷/۰۵/۲۸

۱۳۸۷/۰۲/۱۰
جاده ها در انتظارند!
جاده ها در انتظارند!
باز خواهم گشت،
به جاده ای که افق آن،
در آغوش کوه آرمیده است
و سقف کاروانسرا هایش،
سفره ای از شهاب و ستاره است
و باد می خواند - آوای گرم خویش را،
در لابلای سپیدار های راست قامت اش
باز خواهم گشت،
به جاده ای که چشمه های کناره اش،
سرشار از مهربانی با پونه اند
و چکاوکان را می نوازند،
در سحرگاه آرامش خاک...
آری، جاده ها در انتظارند،
تا رفتن را معنی دهند
با گامهای زندگی ما،
وقتی کودکان سپیده را دست می گیریم،
و می آموزیم - بودن را
و خندیدن را
و گام زدن،
جاده های رنگین کمانی پس از باران را...
دهم اریبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت
۱۳۸۷/۰۱/۰۵
بهاریه
فرهاد عرفانی – مزدک
شکوفه بر سمند و، نفحه اینجاست
عروس خاطره، بر توسن ماست
ز شرق عالم از، عطر گلستان
به مغرب، صفحه ای، از عشق پیداست
نسیم یاسمن، غلغل فکندست
دل نرگس، اسیر صبح رویاست
گل سنبل، به سفره، خوش نشیند
تو گوئی، خانهء خورشید اینجاست
به سبزه، سینهء سامان، سحر شد
سراسر، خانه مان، مهمان دنیاست
من و دل، خانهء آبی دریا
چو رقصان، ماهی قرمز، به میناست
کبوتر می پرد، باز(ی) به بازی
تو گوئی، جنتی، بر صحن اسماست
شب آه و سبوی خالی ام، رفت
شراب شاهی ام؛ شاهانه؛ برپاست
من و یار و کنار و بوس و خنده
چنین؛ ایران ما؛ در نقل عنقاست
به نوروزم بگو؛ افغان بیاید
دلم تنگ ِ برادر؛ صبح فرداست
دوشنبه؛ بی نوای بلخ؛ مگزین
که بلبل، در قفایش، آه... غوغاست
خوشا روزی، پر از، مهر و محبت
چو نوروزم، به روز و، مهر دیباست
بکن بیرون ز دل، مزدک، بدی را
که نور پاکی از، مشرق هویداست
نوروز هشتاد وهفت
۱۳۸۶/۱۲/۲۹
نوروز دلگشا
فرهاد عرفانی – مزدک
به به صدای گرمی از کنج دل برآمد
۱۳۸۶/۱۱/۲۹
درنگی در هوای بامدادان

درنگی در هوای بامدادان
قدمهای ِ خیال ِ ساربانان
من و کوه و صدای چشمه ساران
کلام ِ عنبرین ِ سبز ِ فردا
و شرحه شرحه عطر تند باران
گرم یک لحظه دیگر بود باقی
دمی آسودن ِ با میگساران
به گامی همرهی با نرگسی مست
به یک لمحه میان ِ سبزه زاران
چه می شد با نگاری می خزیدم
بزیر ِ سایهء پلک ِ بهاران
به دستی چشم ِ مست ِ دیدنم بود
به دستی عطر ِ دست گلعذاران
هوای بودنم تا هست باقی
کسی خواند مرا چون لاله زاران
کسی در من زند دائم به نقشی
ترنج ِ نقشهء امیدواران
هلا ای بوسهء صبح ِ طراوت
بیا بیرون ز سلک سایه ساران
بخوان با شمس ِ شرق ِ جام ِ قلبم
طلوع ِ شادی ام با غمگساران
سوم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شش
۱۳۸۶/۱۱/۲۶
از در شدم به راغ ...

از در شدم به راغ ...
از در شدم به راغ
باغ، خسته بود
مردی کنار حوض،
دست - به نقشهای آب می زد
کنار او - به تخت چوبی
کسی گریزان ز رنگهای زرد،
خود را - نه! خویش را - به خواب می زد
وانسو ترم- باد
همچو شلاق - خود را به خاک می زد
آفتاب - مدام - مدام - مدام،
سلام می داد - هردم به موج
یک ماهی خیال - سرخرنگ،
در قعر نگاهم - خود را،
نه! خویش را - تاب می داد
...
از در شدم به راغ
باغ، خسته بود
با چشمهای سبز،
به انتظار - به انتظار نشسته بود
امید - به قهقههء خندهء کودکی،
در آنسوی دیوار - بسته بود...
...
از در شدم به راغ
باغ، خسته بود
...
بیست و پنجم بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش
۱۳۸۶/۱۱/۱۲
از باد کوبه تا بلخ - از شوش تا ایروان !

۱۳۸۶/۱۱/۰۴
به روی شمع می خندم !

در آن آنی که من - خسته،
به روی شمع می خندم...
و پلکی را به روی پلک - می نهم - شاید،
تن فرسوده را - لختی دگر - همره کنم - آید،
کسی از دوردستها
میان مه
و دستش در هوا می چرخد از شادی
و می گوید:
آی - فرهاد!
مکن فریاد!
صبح می آید
نگه کن - در پشت من شاید - تو می بینی،
که خورشیدی شبیه جام آتش - می درخشد
و ...
و اما پلک - بگشوده
تنم خسته ست
به روی شمع می خندم
چه رویائی ... چه رویائی !
1 - 11 - 1386
۱۳۸۶/۱۰/۲۰
سکوت
و رفتم گاه با باد

چو رگباری که می بندد
نگه بر عمق دره
راه - بسته ست
و هر عابر - نشانی ست
دلیلی بر سکوتی ژرف و بی رنگ
ز اعماقی که کس را - هان! خبر نیست
که پژواکی رسد - چشمان ِ دل را
...
و من - نی را سلامی - ز نای ِ صبح دادم
نشستم زیر باران
و رفتم - گاه با باد
و خواندم در نوای مه پرستان
و دیدم چهره ای مینائی از خاک
بوقت خواب نرگس - رو به جانان
کلامم گشت - خندان
چو رگباری که می بندد
نگه بر عمق دره
نشستم زیر باران
هفدهم دیماه هزار و سیصد و هشتاد و شش
۱۳۸۶/۱۰/۱۲
گل سرخی در آب

گل ِ سرخی در آب
گل ِ سرخی بر آب است و - گل ِ سرخی در آب
و پروانه ای بخواب - بدین سراب خراب
.........
چه شبهاست - که قوست - بی تاب
تا موج نگیرد آرام - ساحل شود رام
یک دم نشیند - خیال آبی صبح،
بی مهر فروزان،
جامی طلا ز این شراب ناب!
...........
آری خراب است - خراب - خراب - خراب...
هر دم بر آب است - حباب - حباب - حباب،
لیکن سلام کن - سلام کن،
سرخی ِ گل را - شراب را،
و شعر شهر شباب را...
کین دم که می رود فرو،
آری چو گل در آب
وان را که می شود فراز
آری گلی ست به آب
پروانه ای به خواب،
پروانه ای ست به خواب
افسانه ای چو خواب!.......
دیماه هزار و سیصد و هشتاد و شش
۱۳۸۶/۰۹/۳۰
زنده باشی

زنده باشی !
زنده باشی، تا باز هم باغ دلم، از آوازت مست شود
زنده باشی، تا باز هم باور کنم، که باورها زنده اند
زنده باشی – زنده باشی دوست من!
فرهاد عرفانی – مزدک
۱۳۸۶/۰۹/۱۹
در دستگاه آفتاب

۱۳۸۶/۰۹/۱۰
یادش بیاد باد، نادیا

یادش بیاد باد، نادیا
شهر هرات ، (( مزار شريف )) شد
گل بر زمين فتاد
عشق ، به خاك شد
آن آذرخش
تندر – كه مي تنيد – به باغ مهر
آتشفشاني كه آذرش
روشنگر هزار شهر خموش بود
... بيناي روزگار
وان قلهء عقل – احساس – عاطفه
آري در اين كوير – به باد – بباد شد
يادش بياد باد – ناديا
!!! شهرش، به داد
روزي دگر – غزال ِ تند پاي غزل
... بر کوه سرزمین اش - تیز پا
آه ! يادش بياد باد – ناديا
20 – 8 - 1384
۱۳۸۶/۰۸/۲۹
قبول کن که انسانی

!قبول کن که انسانی
به همین سادگی است؛
!قبول کن که انسانی
،و آنچه البته ترا جدا می کند
از همهء جانوران
و همهء جانیان
و همهء خونخواران و ابلهان
! البته که همین انسانیت توست
به همین سادگی است؛
!قبول کن که انسانی
،آنگاه نه سفید خواهی بود، نه سیاه
... نه ترک، نه عرب
... نه اروپائی، نه آمریکائی
، و آنچه البته ترا جدا می کند
از همهء چهار پایان گوش دراز
و از همهء کوته نظران و متجاوزان
... و همهء درماندگان در عصر توحش
!البته که همین انسانیت توست
به همین سادگی است؛
!قبول کن که انسانی
بیست و چهارم آبانماه هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی




