
۱۳۸۷/۰۵/۲۸

۱۳۸۷/۰۲/۱۰
جاده ها در انتظارند!
جاده ها در انتظارند!
باز خواهم گشت،
به جاده ای که افق آن،
در آغوش کوه آرمیده است
و سقف کاروانسرا هایش،
سفره ای از شهاب و ستاره است
و باد می خواند - آوای گرم خویش را،
در لابلای سپیدار های راست قامت اش
باز خواهم گشت،
به جاده ای که چشمه های کناره اش،
سرشار از مهربانی با پونه اند
و چکاوکان را می نوازند،
در سحرگاه آرامش خاک...
آری، جاده ها در انتظارند،
تا رفتن را معنی دهند
با گامهای زندگی ما،
وقتی کودکان سپیده را دست می گیریم،
و می آموزیم - بودن را
و خندیدن را
و گام زدن،
جاده های رنگین کمانی پس از باران را...
دهم اریبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت
۱۳۸۷/۰۱/۰۵
بهاریه
فرهاد عرفانی – مزدک
شکوفه بر سمند و، نفحه اینجاست
عروس خاطره، بر توسن ماست
ز شرق عالم از، عطر گلستان
به مغرب، صفحه ای، از عشق پیداست
نسیم یاسمن، غلغل فکندست
دل نرگس، اسیر صبح رویاست
گل سنبل، به سفره، خوش نشیند
تو گوئی، خانهء خورشید اینجاست
به سبزه، سینهء سامان، سحر شد
سراسر، خانه مان، مهمان دنیاست
من و دل، خانهء آبی دریا
چو رقصان، ماهی قرمز، به میناست
کبوتر می پرد، باز(ی) به بازی
تو گوئی، جنتی، بر صحن اسماست
شب آه و سبوی خالی ام، رفت
شراب شاهی ام؛ شاهانه؛ برپاست
من و یار و کنار و بوس و خنده
چنین؛ ایران ما؛ در نقل عنقاست
به نوروزم بگو؛ افغان بیاید
دلم تنگ ِ برادر؛ صبح فرداست
دوشنبه؛ بی نوای بلخ؛ مگزین
که بلبل، در قفایش، آه... غوغاست
خوشا روزی، پر از، مهر و محبت
چو نوروزم، به روز و، مهر دیباست
بکن بیرون ز دل، مزدک، بدی را
که نور پاکی از، مشرق هویداست
نوروز هشتاد وهفت
۱۳۸۶/۱۲/۲۹
نوروز دلگشا
فرهاد عرفانی – مزدک
به به صدای گرمی از کنج دل برآمد
۱۳۸۶/۱۱/۲۹
درنگی در هوای بامدادان

درنگی در هوای بامدادان
قدمهای ِ خیال ِ ساربانان
من و کوه و صدای چشمه ساران
کلام ِ عنبرین ِ سبز ِ فردا
و شرحه شرحه عطر تند باران
گرم یک لحظه دیگر بود باقی
دمی آسودن ِ با میگساران
به گامی همرهی با نرگسی مست
به یک لمحه میان ِ سبزه زاران
چه می شد با نگاری می خزیدم
بزیر ِ سایهء پلک ِ بهاران
به دستی چشم ِ مست ِ دیدنم بود
به دستی عطر ِ دست گلعذاران
هوای بودنم تا هست باقی
کسی خواند مرا چون لاله زاران
کسی در من زند دائم به نقشی
ترنج ِ نقشهء امیدواران
هلا ای بوسهء صبح ِ طراوت
بیا بیرون ز سلک سایه ساران
بخوان با شمس ِ شرق ِ جام ِ قلبم
طلوع ِ شادی ام با غمگساران
سوم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شش
۱۳۸۶/۱۱/۲۶
از در شدم به راغ ...

از در شدم به راغ ...
از در شدم به راغ
باغ، خسته بود
مردی کنار حوض،
دست - به نقشهای آب می زد
کنار او - به تخت چوبی
کسی گریزان ز رنگهای زرد،
خود را - نه! خویش را - به خواب می زد
وانسو ترم- باد
همچو شلاق - خود را به خاک می زد
آفتاب - مدام - مدام - مدام،
سلام می داد - هردم به موج
یک ماهی خیال - سرخرنگ،
در قعر نگاهم - خود را،
نه! خویش را - تاب می داد
...
از در شدم به راغ
باغ، خسته بود
با چشمهای سبز،
به انتظار - به انتظار نشسته بود
امید - به قهقههء خندهء کودکی،
در آنسوی دیوار - بسته بود...
...
از در شدم به راغ
باغ، خسته بود
...
بیست و پنجم بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش
۱۳۸۶/۱۱/۱۲
از باد کوبه تا بلخ - از شوش تا ایروان !

۱۳۸۶/۱۱/۰۴
به روی شمع می خندم !

در آن آنی که من - خسته،
به روی شمع می خندم...
و پلکی را به روی پلک - می نهم - شاید،
تن فرسوده را - لختی دگر - همره کنم - آید،
کسی از دوردستها
میان مه
و دستش در هوا می چرخد از شادی
و می گوید:
آی - فرهاد!
مکن فریاد!
صبح می آید
نگه کن - در پشت من شاید - تو می بینی،
که خورشیدی شبیه جام آتش - می درخشد
و ...
و اما پلک - بگشوده
تنم خسته ست
به روی شمع می خندم
چه رویائی ... چه رویائی !
1 - 11 - 1386
۱۳۸۶/۱۰/۲۰
سکوت
و رفتم گاه با باد

چو رگباری که می بندد
نگه بر عمق دره
راه - بسته ست
و هر عابر - نشانی ست
دلیلی بر سکوتی ژرف و بی رنگ
ز اعماقی که کس را - هان! خبر نیست
که پژواکی رسد - چشمان ِ دل را
...
و من - نی را سلامی - ز نای ِ صبح دادم
نشستم زیر باران
و رفتم - گاه با باد
و خواندم در نوای مه پرستان
و دیدم چهره ای مینائی از خاک
بوقت خواب نرگس - رو به جانان
کلامم گشت - خندان
چو رگباری که می بندد
نگه بر عمق دره
نشستم زیر باران
هفدهم دیماه هزار و سیصد و هشتاد و شش
۱۳۸۶/۱۰/۱۲
گل سرخی در آب

گل ِ سرخی در آب
گل ِ سرخی بر آب است و - گل ِ سرخی در آب
و پروانه ای بخواب - بدین سراب خراب
.........
چه شبهاست - که قوست - بی تاب
تا موج نگیرد آرام - ساحل شود رام
یک دم نشیند - خیال آبی صبح،
بی مهر فروزان،
جامی طلا ز این شراب ناب!
...........
آری خراب است - خراب - خراب - خراب...
هر دم بر آب است - حباب - حباب - حباب،
لیکن سلام کن - سلام کن،
سرخی ِ گل را - شراب را،
و شعر شهر شباب را...
کین دم که می رود فرو،
آری چو گل در آب
وان را که می شود فراز
آری گلی ست به آب
پروانه ای به خواب،
پروانه ای ست به خواب
افسانه ای چو خواب!.......
دیماه هزار و سیصد و هشتاد و شش
۱۳۸۶/۰۹/۳۰
زنده باشی

زنده باشی !
زنده باشی، تا باز هم باغ دلم، از آوازت مست شود
زنده باشی، تا باز هم باور کنم، که باورها زنده اند
زنده باشی – زنده باشی دوست من!
فرهاد عرفانی – مزدک
۱۳۸۶/۰۹/۱۹
در دستگاه آفتاب

۱۳۸۶/۰۹/۱۰
یادش بیاد باد، نادیا

یادش بیاد باد، نادیا
شهر هرات ، (( مزار شريف )) شد
گل بر زمين فتاد
عشق ، به خاك شد
آن آذرخش
تندر – كه مي تنيد – به باغ مهر
آتشفشاني كه آذرش
روشنگر هزار شهر خموش بود
... بيناي روزگار
وان قلهء عقل – احساس – عاطفه
آري در اين كوير – به باد – بباد شد
يادش بياد باد – ناديا
!!! شهرش، به داد
روزي دگر – غزال ِ تند پاي غزل
... بر کوه سرزمین اش - تیز پا
آه ! يادش بياد باد – ناديا
20 – 8 - 1384
۱۳۸۶/۰۸/۲۹
قبول کن که انسانی

!قبول کن که انسانی
به همین سادگی است؛
!قبول کن که انسانی
،و آنچه البته ترا جدا می کند
از همهء جانوران
و همهء جانیان
و همهء خونخواران و ابلهان
! البته که همین انسانیت توست
به همین سادگی است؛
!قبول کن که انسانی
،آنگاه نه سفید خواهی بود، نه سیاه
... نه ترک، نه عرب
... نه اروپائی، نه آمریکائی
، و آنچه البته ترا جدا می کند
از همهء چهار پایان گوش دراز
و از همهء کوته نظران و متجاوزان
... و همهء درماندگان در عصر توحش
!البته که همین انسانیت توست
به همین سادگی است؛
!قبول کن که انسانی
بیست و چهارم آبانماه هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی
۱۳۸۶/۰۸/۲۱
صافی - پدر
ساقی - پدر
صافی - پدر
کوهی توان که پشت داد
دریای مهر و نور
،دستان سبز عشق
بر سر - چو کودکی
رهبر بوقت خویش
در این سراب و چاه
وقتی که گم شدی - گاهی به هیچ و راه
... او در نگاه ماست
او در خیال ما
او در کلام ما ... او در پیام ماست
ما - سایه ای - شبی
خورشید جان - پدر
، اینک عصا زنان
... تنها به راه خویش
اشکم به دیده است
در پشت سر - روان
یادش چو شعله ای ست
گرما به جان ما
در پی - روان - صداست؛
ما - سایه ای - شبی
!خورشید ِ جان - پدر
یازدهم آبانماه هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی
۱۳۸۶/۰۸/۰۶
! این عالم خیال

! این عالم خیال
برفی ! هواست
سوزی - بپاست
برگهای خشک را - بینم به خواب و باد
هر چشمه ای جداست - از چشمه ای دگر
،بر شاخه ای بلند
زیبا - ترانه ای ست
قمری به راه خود
قرقی به آسمان
گنجشککی به راه - هر سو به لحظه ای
... به به! چه عالمی ست
به به! چه رنگ خوش
،آری خنک هواست
لیکن چه دلنشین - بنشستنی کنار
پیپی به لب - ... و دود
نقشی ز زندگی - هردم بر این روال
،... به به! چه عالمی ست
!این عالم خیال
یکم آبانماه هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی
۱۳۸۶/۰۸/۰۱
! این خدایان شکم گنده

! این خدایان شکم گنده
پاسخی نیست شما را
آنهنگام که از تشنگی کویر می پرسید
... یا آنزمان که از بیخانمانی قاصدک
! تنها به این بسنده می کنند - این خدایان شکم گنده
: که بگویند
!! در صف بایستید ای چلغوز های بی چیز
شما را لیاقت همانست - که در دست است
...
نه - نه - پاسخی نیست شما را
وقتی لاله های واژگون می گریند - در فراق باران
و برگها می ریزند - دسته دسته در بهار - ناگهان
و آشیانه ای می افتد از فراز سپیدار
، در آن حال که هنوز - تخمی در آن
... به انتظار جوجه شدن است
مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش
۱۳۸۶/۰۷/۱۸
... چو خنده در هوا کند

نشسته پشت بوته ای
کبوتری - سیه - سپید
بزیر پر سر و - ولی
چمن - چو رختخواب تر
بزیر پای بی پرش
...
ز گوشه ای - به ناگهان
زند به سنگ سخت خود
چو کودکی - تن نحیف
کبوتر از هراس و گیج
... بناگهان پرد هوا
، نشانده خنده بر روان
لبان کودک ِ دوان
، ولی خود از نشان سر
به بال زخمی اش - غمین
نگه به بچه می کند
رضا به درد خود - صدا
... چو خنده در هوا کند
سی و یکم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی
۱۳۸۶/۰۷/۱۱
هان! شما ای آدمیزادگان

هان! شما ای آدمیزادگان
، تنها ... فرصتی کوتاه خواهیم داشت
! در اثبات آدمیزادگی
،وزان پس
،قضاوتمان خواهند کرد
قاضیانی با شمشیر آفتاب در دست
و غرش آذرخش در صدا
...
هان! شما ای آدمیزادگان
تنها ... فرصتی کوتاه خواهیم داشت
!در اثبات کرم نبودن
،وزان پس
،شکاری خواهیم بود
در پنجه های شکارچیانی از تبار عقاب
... که حتی مرگمان را به هیچ می انگارند
امرداد هزار و سیصد و هشتاد و شش



